بارادباراد، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

پسمل قشنگ من و بابایی

ختنه

١١/١١/٩١ روز سختی بود برای ما و آقا باراد آخه بردیمش دکتر برای ختنه کردن. ساعت ٤ از دکتر اخویراد که دوستم حمیده جون معرفی کرده بود وقت گرفتیم که پسملمونو ختنه کنیم.(البته ناگفته نماند که کلی تحقیقات کردم و از کلی آدم  ÷رس و جو کردم تا این دکترو انتخاب کردیم)خلاصه ساعت 4/15 با کلی تو ترافیک موندنو حرص و جوش دیر رسیدن بلاخره خودمونو به مطب رسوندیم .مامانجون بدری هم برای اینکه من تنهایی غصه نخورم و اذیت نشیم زودتر از ما رسیده بود مطب و از آدمهای اونجا پرس و جو کرده بود و خیالمون از بابت خوب بودن دکتر راحت شد.بعد از 10 دقیقه نشستن منشی دکتر اومد و آقا باراد که تازه خواب بیدار شده بودو هنوز منگ خواب بودو تو اتاق دکتر برد و بعد از چن...
1 بهمن 1391

بلاخره مسلمون شدی آقا کوچولو

پسملم دیشب بعد از ۹ روز بلاخره مسلمون شدی و توی گوشت اذان گفته شد.دایی خداداد زحمت اینکارو کشید و چه حس خوبی بود وقتی توی گوشت اذان و اقامه گفته میشد.توی چشمای منو بابایی اشک جمع شده بود تازه حس میکردیم که مامان بابای واقعی یه آقا کوچولوییم. هرروز که میگذره بیشتر باورت میکنیم.انگار اینها همش یه خوابه.....خانواده شدن پدرومادر شدن و احساس مسولیت کردن به نظرم خیلی دور از ذهن بود.الان که نگات میکنم میبنم ۱۰ روزه که اومدی چیزهایی که به نظرم وحشتناک و غیر قابل تصور بود خداروشکر به خوبی حل شد و میدونم به خاطر دعای آدمهای مهربون اطرافمه خدا کنه بقیه موانع هم به همین خوبی از جلوی پامون برداشته بشه.......
19 آذر 1391

10 روزگی

نینی خوشگلم امروز ۱۰ روزه شدی و برای بار دوم با منو مامان جون رفتی حموم انقدر آروم بودی تو حموم انگار که آب بازیو خیلی دوست داشتی.دفعه اول که رفتی حموم با بابایی و مامانجون رفتی و من از اولین حمومت فیلم گرفتم.از روز قبل زایمان تا الان انقدر بابایی از منو تو ومهمونا فیلم گرفته که کلی برای بعدهات خاطره درست کرده.
19 آذر 1391

بند ناف

۱۲.۹.۹۱ ناف نینی افتاد ساعت ۵ صبح موقعی که میخواستیم پوشکشو با مامانم عوض کنیم مامانم گفت کاشکی نافش افتاده باشه و دیدیم که افتاده بود تو شلوارش.از بس که آقایی پسملم.
13 آذر 1391

بدون عنوان

.......... نمیتونم ذهنمو جمع کنم و برات بنویسم نینی فقط اومدم بگم که الان دکترم زنگ زد و قرار شد ۵ صبح بیمارستان باشم.کلی استرس دارم.قلبم تو دهنمه و نمیدونم چجوری این ساعتهای آخرو بگذرونم.دعا کن که همه چیز عالی پیش بره. ...
8 آذر 1391

روزهای آخر

نینی قشنگم فقط ۳ روز دیگه تا اومدنت مونده و من نگرانم.........میدونم که دلم واسه این روزها خیلی تنگ میشه زوزهایی که فقط مال منی حسی که فقط مال منه روزهای خوب یکی بودن......از ۵ شنبه تو دیگه مال من تنها نیستی .نمیدونم شاید باید خوشحال باشم که داری به دنیا میای اما من میترسم...میترسم از اینکه مامانی خوبی برات نباشم نتونم از پس نگهداریت خوب بربیام هرچند که همه میگن خدا قدرتی به ادم میده که از پس همه مشکلات نگهداری یه موجود بیدفاع که تنها پشت و پناهش بعد از خدا مامانش بر میاد اما نمیدونم که واقعا میتونم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   مامانی از اینکه صاحبخونه خوبی برات نبودم منو ببخش شاید تو دلم خیلی وقتها اذیت شدی یا وقتهایی که من غذای ناجور میخوردم...
6 آذر 1391

عاشورا

پسر کوچولوی من دیروز عاشورا بود و من و خاله سمیرا به یاد تمام سالهای گذشتمون رفتیم منیریه برای دیدن دسته....خیلی بامزه بود با هر صدای حسین گفتن هیات تو یه لگد محکم بهم میزدی انگاری که تو هم داشتی سینه میزدی......میدونم که صدای بلند و اونهمه ازدحامو شلوغی شاید برات خوب نبود اما دوست داشتم همه چیزو وقتی تو دلمی تجربه کنی.فکر میکنم تو هم دوست داشتی چون خیلی وول میخوردی منم اسمتو از دیروز گذاشتم وول وول خان
6 آذر 1391